Sunday, December 7, 2008

Usual Suspect

توی شرکت پشت این میز استاندارد، در یک ساعت کاری غیر استاندارد، زل زده‌ام به این مانیتور عجیب. پنجره من به دنیا. باورت می‌شود، روزانه 9 ساعت و ماهانه 208 ساعت با دنیا ارتباط دارم، چه بخواهم و چه نه. ولی بعد از این زمان برای خودم و دنیای کوچکش هستم. در این دنیای کوچک دوست داشتنی گاهی اوقات بنا به مقتضای سِنِت و عمق والد و یا کودکت، ممکن است آنچنان تصادفات فکری و روحی بکنی که به تناسب اگر برای جسمت بود حداقلش بخش مراقبت‌های ویژه نزدیک ‌ترین بیمارستان بود ولی در این سطح اول نیازها (نیاز به زنده بودن) دوباره صبح و دوباره همان 9 ساعت. به شخصه از تعداد انگشتان دستم که مبنای شمارش من هستند بیشتر گزارش تهیه کرده‌ام؛ مانند همه آدم‌هایی که صبح سرکار می‌آیند و این ترافیک سنگین را می‌سازند و به همان حجم و سرعت کُلیتمان در جامعه رو به زوال می‌رود؛ هیچ در هیچ به هم پیچ.

اضافه می‌گویم، هممان با پوست و گوشت حسش کرده‌ایم، انگار خود همین بیهوده‌گی‌ایم، بی‌رنگ مثل سفید، شاید هم خاکستری. دنیای بیرنگ که وجود ندارد، فقط رنگش خریدار ندارد،اندکی فعلاً. دنیای کوچکم حسابی برایم تنگ شده‌است. باید فراخ‌ترش کنم، ولی چالش ما در تعادل بین 208 ساعت و فراخ کرن این دنیای کوچک است.

به این نتیجه رسیده ام که با قیچی دستانم و خواسته هایم این 208 را ببرم چیزی در حد 108. فرقی هم نمی‌کند، شاید برای آن Leap بزرگ 1008 هم کم بیاید، پس حتماً گیتس 200008 را داشته‌است، اگر اینگونه است پس با کارش و عشقش راحت بوده و به قول پابلو نرودا نیاز به تعویض (شایدم تعمیر) برای آغاز مرگ آرام نداشته‌است. شاید هم 2008 را می‌دیده که اکنون رو به زوال است.

می‌دانم هرکدام بوده همه اعداد دنیا را توانسته هم واحد و هم پیمانه کند. همانی که من و تو زورش می‌زنیم و نمی‌توانیم. می‌دانی چرا؟ چون واحد و پیمان و کاسه را نمی‌شناسیم. کاش یاد داده بودنت (شایدم بودنم) که این نوشداروی مرگ تدریجی توست و پیوندش با صراحت بیان نیازها تو را می‌رهاند و نه عوض شدن اعتبارات و مدارک و مکان که تن من و فکر من همیشه همراه من است، اسکلتی که تا 5 سالگی شکل گرفته، تا 20 سالگی دیوارهایش را زدی و هم‌اکنون موقع تزئینات داخلی است و نه تغییر متراژ. شاید هم می‌دانیم، شاید می‌دانیم و نمی‌خواهیم بدانیم، شاید....

1 comment:

Anonymous said...

ميز استاندارد ، قلم و كاغذ استاندارد ، مونيتور استاندارد ، مقاله هاي استاندارد و افكار غير استاندارد!!
با دو فنجان قهوه يكي براي من و ديگري ...؟
عمرم شد همه باطل

واي از اين دل غافل

بزمي مستانه خواهم

حلقه ي ديوانه خواهم

تا کنم شکوه رنج هستي

اي خوش آن بزم و آن شور مستي

شمع صبحم جلوه اي ندارم

بهتر سر بر خامشي گمارم

عمرم شد همه باطل

واي از اين دل غافل

فنجان ديگر را تلخ خواهم خورد