Tuesday, March 17, 2009

new year

یکی از مصداق‌های اسم این بلاگ، جدای از دوره‌های تک، همین روزهای قبل سال تحویله. آنقدر هیجان پیدا می‌کنم که تقریباً دو سه روز انتهایی سال رو با استرسی شبیه دیدار یار طی میشه. کوله‌باری از کارهایی که باید میشد و نشد را حمل می‌کنم و فکر می‌کنم که همین سنگینی کوله، سال به سال استرس رفتن به سال جدید رو بیشتر کنه. آدم‌های زیادی رو که باید ببینم، چون حس می‌کنم زمان می‌ایسته و من اونها را دیگه نمی‌بینم. ولی چیز قشنگی که برام تحویل دادن این سال را راحت میکنه، عکس لحظه‌های استرس هست. بعضی وقت‌ها تصویر می‌کنم که آرزوهای بزرگمون را اینقدر از این سال به سال‌های بعد بردیم که در یک لحظه همه خستگی‌های حمل اون به سراغمون می‌یاد و اونها را ول می‌کنیم، به همین راحتی. مثل کالای بسیار باارزشی که برای به دست آوردنش زحمت کشیدی و یک لحظه خسته از داشتن اون، افتادنش را از بالای پنجره تماشا می‌کنی. به همین راحتی. یا مثل امتحانی که چنان استرسی برات بوجود آورده که فقط می‌خوای بدیش و تموم کنی، حتی حوصل موندن تا آخر اون را نداری که شاید فرجی بشه و یا سوال‌های پاسخ نداده یادت بیاد و یا کمک دیگیری برسه؛ فقط تمومش کنید. این فریادیه که بسیاری از ما از این روزها برای بسیاری از دوستان و آرزوهامون به‌کار می‌بریم. جالبه که بعضی وقتها ما آدمها برای زندگیمون هم این کار رو می‌کنیم. خستگی‌های کوچک مدت‌دار ناشی، شاید، از عدم دوست داشتن خودمون، گاه ما رو به چنان روزمرگی میرسون که منتظر یک اتفاق، مثلاً اینکه کسی طبقه اول کالای تو رو بگیره یا در زمان خلاء بشه، خودت، زمانت و عمرت رو ول می‌کنی، یا آدمهای دوست‌داشتنی اطرافت رو.

هیجان، هیجان، هیجان. دردی که برای درمانش بیرون را جستجو می‌کنیم و نه درون رو.

سال نو مبارک.

Wednesday, March 11, 2009

Attitude 1

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه ای دلبرا خطا این جاست

Tuesday, March 10, 2009

Same Status

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک...
در دل من همه کورند و کرند
.

.

.

در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟

Monday, March 2, 2009

Warren Buffett

وارن بافت جمله بسیار جالبی در مورد شانس کسانی که در آمریکا متولد شده‌اند داره:

“Winners of the ovarian lottery.”

Sad World

با حس گناه بزرگ شده‌ایم، حسی که گاه و بیگاه در رویدادهای مختلف به سراغت می‌آد و اینقدر مقیم می‌شود از بچگیت، که نمی‌توانی تشخیص دهی در این اتفاق حست منطقی است یا نه. شاید هم به خاطر این است که با منطق، حس را می‌سنجی؛ قضاوتی و عدالتی از جنس شرقی که به گمانم خطاست. به قول اشو:

"گناه یکی از قدیمی ترین ترفندها برای سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ایجاد می‌کنند. انها ایده‌هایی بس احمقانه به خوردت می‌دهند که قادر به محقق ساختن آنها نیستی. سپس گناه به وجود می‌آید. و همین که گناه به وجود آمد تو به دام افتاده‌ای . گناه راز کاسبی همه ادیان شرک است."

وقتی اخبار روزانه را مرور می کنم، چهار خودسوزی، خودکشی دخنرک در سیستان به خاطر خستگی از لباس کهنه و نگاه ترحم‌آمیز، خودکشی دخترک در مترو نواب، خودکشی دخترک دیگری در مترو حسن آباد، روزانه 11 خودکشی در کنار گوش من، در ایران، ... و بسیار دیگر، بوی تلخ و سرد عطر تازه‌ام مرا به تلخی و سردی مسئولیتم نسبت به این همه می‌رساند.