Wednesday, August 13, 2008

دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌‌ای می‌خواند و رؤیاهایش را آسمان بی‌ستاره نادیده می‌گیرد.

چقدر این روزها این جمله تکرار می شود و چقدر همه چیز زود عادت می‌شود. عادت‌های احساسی و کاری عادتی از جنس زندگی؛ حتی هویت‌مان تکراری شده. در این روزها که هر وب‌لاگی را می‌خوانم صحبت از دلتنگی است و رکود، لاجرم در این عالم دلتنگی‌ها گفتن غم‌های تکراری دوستی و زندگی چنگی به دل هیچکدام‌مان نخواهد زد، شاید برای خودم هم، هم.

انگیزه نوشتن این اولین پست در این وبلاگ کهنه خاک گرفته، دیدن چراغ روشنت بود و به سختی از کنار آن گذشتن و تکرار این تجربه که چه راحت احساساتمان را غورت می‌دهیم و ندانستن طوفان این توف‌های فرو داده در زندگی‌مان، گویی با هر بار لگدمال کردن توفی به زندگی خود انداخته‌ایم. I’m calling U…… هنوز رنگ تازهای دارد.

2 comments:

Anonymous said...

نمي دونم نوشتن كامنت واسه اين پست درست هست يا نه؟ اونقدر قشنگ نوشتي و اونقدر غرق مي كنه كه حيفم مياد چيزي بنويسم فقط : يه دنيا درددل دارم واسه اين پستت
چون برسي به كوي ما
خامشي است خوي ما
چون كه ز گفت و گوي ما
گرد و غبار ميرسد...

Anonymous said...

آري آغاز دوست دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا هرايدن ؟
شب پر از دانه هاي الماس است
آنچه از شب به جا مانده
عطر خواب آور گل ياس است