سفیدی صفحه word و هجوم کلمات، با اشتیاق انگشتانم برای نوشتن، هماهنگ نمیشود. منطق، خشم و تعصب، بیتفاوتی و گیجی، تمرکز و راه، ... همه و همه جداگانه فرمان میدهند و میخواهند دیده شوند، گفته شوند تا بلکه فرو خفته شوند. ولی سهم یک چیز از همه پررنگتر است. می دانی چه؟ صداقت. لکهدار شدنش، آزارم میدهد و علامت سؤالی ایجاد میکند که تمامیاش به چرا ختم میشود. وقتی در رابطهای که دارم، بو و فعل بد ریا را حس کنم و ببینم، اولین سوالی که از خودم میپرسم اینست: ایا این همه تجربه برای اینکه متوجه بشوی برخورد صادق، منجر به همین عمل از طرف مقابل نمیشود، کافی نیست؟ و من باز مثل همیشه ناتوان از پاسخ به منطق خویش. درد بی دردی علاجش آتش است.
Saturday, November 15, 2008
Trust
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
درد دارد...وقتی صداقتت را به جایی حواله می دهند که دیگر تو می مانی و خودت و هزار سوال بی جواب...وگر نه اینکه اویی که رفته دیگر باز نخواهم آمدنش را...
Post a Comment